ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

387

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

است ، كاتب نامه ، نياز دارد تا بداند ، فصل و وصل چيست ؟ كلامى دلنشين داشته باشد ، براى خوشحالى مىنويسد و يا اين كه براى عزا ، مقصور و ممدود را بداند ، و كلمات عربى را نيز كاملا بشناسد . كاتب لشكر بايد حساب نيز بداند ، مردم و زيبايىها و صفات آنان را بداند ، كاتب قاضى بايد احكام و شرايط آن را بداند ، ناسخ و منسوخ قرآن و حرام و حلال آن و فروع و ارث را نيز بداند ، كاتب محتسب بايد به جرايم و قصاص و ديه‌ها آشنايى كامل داشته باشد ، كاتب خراج بايد كشاورزى و اندازه‌گيرى زمين را بداند ، تو كدام يك از آنهايى ؟ با خود گفتم : به خدا سوگند چنان سخن گفت كه محبوب‌ترين مردم نزد من اوست ، كلام او همچون آب گوارا براى فرد تشنه بود . به او گفتم : نزديك بيا تا با تو سخن بگويم ، جايى بنشين كه سزاوار آن هستى . مرد گفت : جايگاه من آن جاست كه هم اكنون نشسته‌ام . گفتم : خداوند تو را نگه دارد ، من كاتب نامه‌هايم . مرد گفت : به من بگو اگر به دوستت بخواهى در مورد خواستگارى از مادرش چيزى بنويسى ، چه مىنويسى ؟ گفتم : به خدا سوگند ، نمىدانم چه بايد بنويسم . مرد گفت : درست گفتى ، زيرا تو كاتب نيستى . عمرو بن مسعده گويد : پس از اين كه مرد بافنده چنان شيوا و بليغ سخن گفت ، وى را رها نكردم ، بلكه او را به حمام بردم و پس از آن لباس آراسته‌اى بر تن وى كردم و با او به اهواز نزد رخجى رفتم . پس از آن همراه مرد بافنده نزد امير المؤمنين بازگشتيم ، امير المؤمنين بسيار ناراحت و خشمگين بود ، و از اين كه بيش‌تر از يك روز در بغداد مانده بودم ، مرا سرزنش كرد و جوياى پاسخ من شد . من نيز او را از جريان ديدار مرد بافنده آگاهانيدم . امير المؤمنين گفت : تو از كجا دانستى كه مردى دانشمند و فقيه است . گفتم : يا امير المؤمنين به خدا سوگند او آگاه‌ترين مردم در مورد فقه و دانش ، حلال و حرام ، هندسه و فلسفه ، حساب و نويسندگى است . هارون نيز پس از آن دستور داد تا شنلى فراخور حال وى به او وا گذارند . به خدا سوگند ، آن مرد بافنده هر گاه مرا مىديد از اسب پايين مىآمد و بر دست من بوسه مىزد و مىگفت : اين نعمت‌ها همه از آن توست ، و اين اشعار را مىخواند : از شكر و سپاسگزارى كردن به صورت فردى آشكار مىشد / هيچ كس از ديدن او